تبليغاتX
غریبه ی آشنا
 

 

 جشن تولد امام مهدی ناجی همه مظلومان و ایرانیان بر همه مبارک باد

 

 

شنیده بودم خدایم آنجاست

 

احساسش کرده بودم همیشه

 

اما رفتم که ببینم سرزمینش را ...

 

 

شاید دیدار او بهانه بود

 

رفتم که بیایم خودم را

 

که بشناسم درونم را

 

که بدانم چگونه بوده ام  تا به امروز

 

و چگونه باید باشم از این پس ...

 

 

رفتم تا زیارت کنم پیامبرم را

 

او که سعادت جاودانی را برایم به ارمغان آورد

 

سفر کردم به سرزمینی که دنیای دل هاست

 

میعادگاه آرزومندان است !!

 

 

پروانه ای بودم در آن سرزمین

 

که نمی توانست انتخاب کند

 

بهترین و زیباترین گل از آن بوستان را

 

 

 در سرزمین وحی

 

در پیشگاه خداوند متعال

 

دعا کردم همه ی شما را

 

و خواستم از او اجابت آرزوهایتان را

 

وسبک بال تر از همیشه به نزدتان بازگشتم...!!

 

 

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 17:13 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..

 مقدم نازنین زائران خانه خدا و حرم حضرت محمد(ص) را به شهر امام رضا  گرامی می داریم

در گلستان خیالم ندهد هیچ گلی بوی تو را

تو گل ناز منی از دور می بوسم تورا

برخیز  بیا جانا  کان  رفته  نگار  آمد

                         آنکو  که  رمید از ما  امروز  کنار آمد

اقبال  بلند  ما  امرو ز  هویدا  شد

                         کان  شاهد  هرجایی  با  شیوهء بار آمد

ساقی قدحی برکن  وانگه  به حریفان ده

                         بشتاب  چو  میدانی  هنگام  خمار  آمد

لبخند  گل و سنبل  زانروست  که  قناری

                       خوش گفت که دی رفت و آرام وقرار آمد

سبز است یمین من  سرخ است  یسار من

                       یارب  به چه تمکینی این  دیده شکار  آمد

مطرب  قدری  سر کن  آهنگ  طربناکی

                       که حرفی  دل مشتاقان در بردهء تار  آمد

             مست است  )اثیم( ما  گویا  به  مشام  او

             با   نفحهء   بهاری بوی عطر  گلاب  آمد

  

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 20:39 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..

جشن تولد امام حسین داماد ایرانیان بر همه ایرانیان مبارک 

خدا  میزبان بهترین بند ه های خودش است

۱

تو برو سفر سلامت

غم من مخور که....

 

دعا می کنم که سالم برید و سالم برگردید تو هم فقط ... 

 

قدر می داند کویر،

                      باران را...

و تنها،

       همدم را!

و چه دردیست که هر آن،

                     در تنهایی خویش غرق شوی

و تمنا کنی فردا را

تا شاید تنهایی ات اندکی تسکین یابد...

غافل از آنکه،

           دنیایت تا بی نهایت همین رنگ است...!


 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 18:29 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..

 

 

میلاد مسعود امام حقیقت و  آخرین فرمانروای عدالت

 

 و پشتیبان همه مظلومان  بر ایرانیان مبارک 

 

 

 اين روزها ، برايم روزهاي دلگيري است

 


مي داني ، اين روزها چندين بار نامت را زير لب زمزمه مي كنم

 


اين روز ها ، از دوري ات بي قرارم

 


بگذار عاشقانه تر بگويم :

 


اين روزها ، تمام وجودم در يك حرف كوچك " تو " خلاصه شده

 


اين روزها ، آرزو مي كنم :

 


اي كاش در كوچه هاي كودكي مي ماندم

 


اي كاش سايه ها از ذهنم رخت بر مي بستند

 


و اي كاش مي توانستم سكوت غم انگيز صحراي دلم را بشكنم

 


غوطه ور در اين افكار ، ناگاه به خود مي آيم :

 


همه رفته اند ، و من تنها مانده ام



بهت زده و حيران ، در وسط اتاق مي ايستم

 


چه سكوت غمباري !

 


پارچه هاي سياه روي ديوارها و گل هاي خشك و پژمرده

 


خبر از فصل جدايي و نيستي مي دهد .

 


آه ، ديگر آفتابي نيست كه هر صبح با طلوع خود ، مرا بيدار كند

 


ديگر كسي نيست تا گرد و غبار دل ابري ام را ، پاك كند

 


ديگر كسي نيست تا مرا با نگاهش ،بدرقه كند

 

...

 


و من دوباره به خود مي آيم :

 


تو ديگر نيستي

 


و من ، امروز ، بي تو ، گمشده اي در كوچه پس كوچه هاي عمرم

 


امروز ديگر به تنهايي خو گرفته ام و جزيي از وجودم شده

 


و ديگر رمقي براي رفتن به انتهاي سفر ندارم .

 


و امروز من به ياد آن روزها ، و در حسرت ديدارت ، مي گريم

 


و آرزو مي كنم :

 


اي كاش مي شد يك بار ، تنها يك بار ديگر ، تكرار شوي ....!!!

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 20:9 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..

مشهورترين بخشِ

 

منشور كورش هخامنشي

 

منم كـورش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَد، شاه چهار گوشة جهان. پسر كمبوجيه، شاه بزرگ نوة كورش، شاه بزرگ نبيرة چيش‌پيش، شاه بزرگ

آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم، همة مردم گام‌هاي مرا با شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابِـل بر تخت شهرياري نشستم. مردوك خداي بزرگ دل‌هاي پاك مردم بابـل را متوجه من كرد زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم.

ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد. وضع داخلي بابل و جايگاه‌هاي مقدسش قلب مرا تكان داد من براي صلح كوشيدم.

من برده‌داري را بر‌انداختم، به بدبختي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همة مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم كه هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند.

مَـردوك خداي بزرگ از كردار من خشنود شد او بركت و مهرباني‌اش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم

من همة شهرهايي را كه ويران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نيايشگاه‌هايي كه بسته شده بودند را بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاه‌ها را به جاهاي خود بازگرداندم.

همة مردماني كه پراكنده و آواره شده بودند را به جايگاه‌هاي خود برگرداندم و خانه‌هاي ويران آنان را آباد كردم. همة مردم را به همبستگي فرا خواندم. همچنين پيكره خدايان سومر و اَكَـد را كه نَـبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودي مَردوك خداي بزرگ و به شادي و خرمي به نيايشگاه‌هاي خودشان بازگرداندم. بشود كه دل‌ها شاد گردد.

بشود، خداياني كه آنان را به جايگاه‌هاي مقدس نخستين‌شان بازگرداندم، هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم زندگانيِ بلند خواستار باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نيكخواهانه برايم بيابند. بشود كه آنان به خداي من مَردوك بگويند: ‘‘ به كورش شاه، پادشاهي كه ترا گرامي مي‌دارد و پسرش كمبوجيه، جايگاهي در سراي سپند ارزاني دار.’’

من براي همة مردم جامعه‌اي آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم.

 

من براي همة مردم جامعه‌اي آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم.

 

 

               

                       

                                 آرامگاه کوروش بزرگ در پاسارگاد

                                                

                                                روحش شاد




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 23:9 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..

  میلاد مسعود بانوی عالم حضرت فاطمه زهرا و روز مادر بر همه

 ایرانیـــــــان مـــــــــبارک

ماه من , غصه چرا ؟!!

 

آسمان را بنگر که هنوز , بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست

 

گرم و آبی و پر از مهر , به ما می خندد !

 

یا زمینی را که , دلش از سردی شب های خزان نه شکست و نه گرفت !

 

بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار ,

 

دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت , تا

 

بگوید که هنوز , پر از امنیت احساس خداست !!

 

ماه من , غصه چرا ؟!!

 

تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم , همه خوشبختی توست !

 

ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن گفتن ها کار آن هایی نیست , که خدا را دارند .....!

 

ماه من ! غم و اندوه , اگر هم روزی مثل باران بارید ,

 

 یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق زمین خورد و

 

شکست , با نگاهت به خدا , چتر شادی وا کن و بگو با دل خود , که خدا هست , خدا هست ...!

 

او همانی است که در تارترین لحظه شب , راه نورانی امید نشانم می داد ...!!

 

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد , همه زندگی ام غرق شادی باشد ....!

 

ماه من ! غصه اگر هست , بگو تا باشد !

 

معنی خوشبختی بدون اندوه است ....!

 

این همه غصه و غم , این همه شادی و شور , چه بخواهی و چه نه !

 

میوه یک باغند , همه را با هم و با عشق بچین ....

 

ولی از یاد مبر , پشت هر کوه بلند , سبزه زاری است پر از یاد خدا !

 

و در آن باز کسی می خواند , که خدا هست , خدا هست و چرا غصه ؟! چرا ...؟!!!

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 20:29 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..


                                       

یا علی رفتم بقیع اما چه سود

 

هر چه گشتم فاطمه آنجا نبود

 

یا علی قبر پرستویت کجاست ؟

 

آن گل صد برگ خوشبویت کجاست ؟

 

هرچه باشد من نمک پرورده ام

 

دل به عشق فاطمه خوش کرده ام

 

حج من بی فاطمه بی حاصل است !!!

 

فاطمه حلال صدها مشکل است

 

من طواف سنگ کردم دل کجاست ؟

 

راه پیمودم پس منزل کجاست ؟

 

کعبه بی فاطمه مشتی گل است !

 

قبر زهرا کعبه اهل دل است ....!!

کاش میدانستم ...به چه می اندیشی؟؟؟

که چنین گاه به گاه

میسرایی بر چشم...غزل داغ نگاه!

می سرایی از لب ...شعر مستانه  آه!

 

راز زیبایی مژگان سیاه

در همین قطره لغزنده غم ...پنهان است

و سردون از تو

با صراحت! بی ترس!... باز هم کتمان است!

 

کاش می دانستم به چه می اندیشی؟؟؟

 

رنج اندوه کدامین خواهش

نقش لبخند لبت را برده؟؟؟

 

نغمه زرد کدامین پاییز ...

غنچه قلب تو را پژمرد؟؟؟؟

 

کاش میدانستی... به چه می اندیشم؟

که چنین مبهوتم...

من فقط جرعه ای از مهر تو را نوشیدم !!!

با تو ای ترجمه عشق "خدا" را دیدم!!!

 

آه ای میکده ام!!!

گاه بیداری را

 

از من و بی خبری هیچ مخواه !

که من از مستی خود هوشیارم!

 

کاش میدانستی ...به چه می اندیشم!!!

کاش میدانستی!!!

کاش...




لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 23:46 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..

 

یاد من باش اگه دنیا با تو مهربون نمی شه

 

مثه عکسای من و تو زندگی جوون نمی شه

 

یاده من باش اگه سنگم , اگه خاکم , اگه رودم

 

براتو خاطره گفتم واستو خاطره بودم

 

اگه بارون و بیابون منو گم کرده تو چشماش

 

گاهی وقتا مهربون شو گاهی وقتا یاد من باش

 

ساده بود اما برا من که یه دل شکسته بودم

 

مثه طوفان روز رفتن کوله بار بسته بودم

 

یه روز از تو جون گرفتم یه روز از تو دل بریدم

 

از همه دنیا گذشتم به همه دنیا رسیدم

 

ساده بود اما تو جاده دل و قلبمو جا گزاشتم

 

شب دل بریدن از خود همه رو تنها گزاشتم

 

دریا دلواپس من شد منو دید به گریه افتاد

 

منو بشناس اگه بارون رد پامو برده از یاد

 

اگه بارون و بیابون منو گم کرده تو چشماش

 

گاهی وقتا مهربون شو گاهی وقتا یاد من باش

 

 

 

باگذشت زمان اقیانوس ها خشک می شوند

پروانه ها پرواز می کنند وتنها چیزی که می ماند

خاطرات هستند پس تا خاطرات هستند گریه می کنم

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:42 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..

ا ی‌ درخت آشنا

شاخه ‌های‌ خويش را


                         ناگهان كجا

 
                                       جا گذاشتی‌؟


يا به قول خواهرم فروغ:


دست‌ های‌ خويش را


                       در كدام باغچه


                                          عاشقانه كاشتی‌؟
اين قرارداد


تا ابد ميان ما


برقرار باد:


چشمهای‌ من به جای‌ دستهای‌ تو!


من به دست تو


                   آب می‌‌دهم


تو به چشم من


                   آبرو بده!

 
من به چشمهای‌ بی‌‌قرار تو قول مي‌‌دهم:


ريشه ‌های‌ ما به آب


شاخهای‌ ما به آفتاب می‌‌رسد

 
ما دوباره سبز می‌‌شويم!
 

 

                                                     شعر از قیصر امین پور

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:8 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..

 

بعد از آن شعرهای زنده به گور، آنک آنک رسیده وقت عبور

 

از گذرگاه لحظه های سکوت لحظه هایی که می کنند ظهور

 

در اتاقی که عطر پاک تو از خشت خشتش به ذهن من می کند خطور

 

باید این قلم بدود مثل پروانه سوی مرکز نور

 

باز هم از تو شعله ور بشود از تو - ای نازنین غرق غرور -

 

دیگر این دل برای ما نشود دل ، که او را تو خوانده ای به حضور

 

این غزل هم دوباره سهم تو شد ، سهم آن چشم های مست صبور

 

سهم آن چشم ها که پر شده اند از نگاهی به آن ستاره ی دور ... !!

 

.........!!!!

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 16:15 توسط ..:: غریبه های آشنا ::..





Powered by WebGozar